داستان های کوتاه من
✍ هوا سرد بود دم دمای صبح یکی کوبه در رو محکم پشت سر هم می زد از صدای بلند در نزدیک بود حاجی بابا سنگ کوب کنه.
کیه کیه اومدم بابا اومدم
یه هو صدای پسر مشهدی رحیم از پشت در اومد منم حاجی بابا غلامعلی
غلام تویی نکنه ننه حلیمه دوباره حالش بد شده.
حاجی بابا دستم به دامنت آقام گفت بیام کمک بخوام ننه م حالش خوب نیست باید ببریمش شهر پیش طبیب.
حاجی بابا گفت: صبر کن غلام جان الان دروشکه رو آماده میکنم.
همینطور که حاجی بابا مشغول کار شد زیر لب شروع کرد به غر ولند کلی هم حرفای چارواداری نثار مشهدی رحیم کرد.
....
یکی دو روز بیشتر به آخر سال نمونده بود از اول زمستون که مرض لعنتی افتاد تو دِه پایین مردم خونه نشین شده بودن . حاجی بابا به همه گفته بود طبیب تو شهر گفته آب و بزارین رو آتیش بجوشه تا مرضش دربیاد .بعد بخورین.
ملا محمود هم از وقتی شنیده بود طبیب گفته آب و رو آتیش بزارین و بخورین .
تو مکتب گفته بود هرکی آب و بجوشونه خونه ش نماز نداره و شب که خوابیده شیطون میاد بالاسرش تو دهنش میشاشه آب پاک و مطهره ونیازی به آتش نداره . اقوی اونه که آب جوش و بریزن دور و مراقبم باشن که به اجنه لطمه نزنن وگرنه قتیل الجن میشن . واسه همین ۳ مرتبه باید بلند بگن بسم الله. تا اجنه از محل دور بشن.
مشهدی رحیم می گفت:" قدیما تو بچه گیش مرض میگیره ملا محمود و میارن بالا سرش . ملا یه تُک انگشت تربت آقا رو تو آب میریزه و بهش میخورونن . یکی دو روز بعدم شفا میگیره .خدا خیرش بده."
مشدی رحیم می گفت." وقتی تو ده ملا هست دیگه چرا باید رفت شهر اونم پیش طبیب فرنگ رفته که معلوم نیست تو فرنگ چه بی ناموسی کرده حالا اومده اینجا ملت و تَرَکه کنه."
طرف های غروب چندتا قطره بارون بارید .تو ده چو افتاده بود اگه امسال بارونم نیاد قحطی همه جارو ورمیداره انگاری همه چی دست به دست هم داده بود نسل ده پایینی ها رو بِکنه .
صدای پخمه سگ آق ماشالا از دور میومد . خوب یادمه خدا بیامرز همون چند جریب زمینی هم که داشت اون زن نکبتیش فروخت بعدم دست پسرش و گرفت و رفتن جنوب. محمد می گفت یه بار تو بندر مشعور زنه رو دیدن که دست زیر بغل یکی کرده بوده.
حاجی بابا سر شب رسید ده ، از صورت و لب های ترک خوردش می شد فهمید خبر خوبی نداره.
بی اونکه کسی ازش چیزی بپرسه گفت:
مامورای حکومت غلامعلی رو تو شهر نگه داشتن گفتن باید بمونه
گفتن باید بره قرنطینه
ننه حلیمه هم تو مریض خونه......
یه هو تو صدای حاجی بابا یه بغض ترکید.
مشهدی رحیم پای گاری حاجی بابا افتاد زمین، یکی دوتا از اهالی زیر بغلش و گرفتن و به زور بلندش کردن.
...
بعدها آقام میگفت مشدی رحیم بخاطر حرفای ملا محمود یه جور که ننه حلیمه نفهمه جای آب جوشونده ها رو با آب تازه عوض میکرده. حالا چطور شد که خودش و غلامعلی جون سالم به در بردن الله اعلم. حتما" عمرشون به دنیا بوده .
اوضاع تو شهر هم بهتر از ده نبود همه جا مامورای دولتی بودن هرکی یه سرفه می کرد کارش با کلام الکاتبین بود . غلامعلی میگفت تو اون ده دوازده روزی که تو زیر زمین مریض خونه قرنطینه بود یه تیکه نون هم به زور پیدا می شد تا سق بزنی. مغازه ها خالی بودن . یه دفعه که دزدکی با غلام رفتیم شهر از پشت مغازه موسیو لومون یه چندتا گردو و بادوم قاپ زدیم و زود برگشتیم ده . باز تو ده هنوز یکم گندم پیدا میشد که زن ها باهاش نون درست کنن.
یه عده از اهالی از همون روزهای اول زمستون رفته بودن تو شبستون امام زاده آقا سید ولی . میگفتن هوای امام زاده درد و مرض و دور میکنه.
حسن بابا میگفت : فراش امام زاده ( جمال خُله) واسه خوابیدن تو صحن نفری یه شاهی پول میگیره مادر به خطا.
آقام می گفت این کار روس ها ست اونا با خودشون مرض آوردن . هی رفتن تو نکبت خونه ها با زن ها خاک بر سری کردن. خدام قهرش اومد آتیشش دامن گیره همه شد .
....
روزی که طبیب و به زور از شهر آورده بودن بالا سر ملا محمود. دیگه کار از کار گذشته بود .
طبیب رو کرد به ننه سلیمه . گفت مادر جان تو این چند وقت چی بهش دادین بخوره.
ننه با صدای رنجور و زخمی گفت: طبیب همه کار واسش کردیم . مخلوط خاک تربت و دادیم بهش .حتی یکی رو فرستادیم از امام زاده تبرکی بیاره . خودش هم چندتا دعا نوشته بود که حل کردیم تو آب دادیم خورد.
حِق حِق ننه سلیمه بلند شد . هرچی کردیم افاقه نکرد که نکرد آقا طبیب...
حاجی بابا تو راه مراجعت به شهر از طبیب شنیده بود که کار ملا زاره میگفت طبیب هی با خودش زمزمه میکرده.
"کاش بجای خاک و تسبیح یه سر جو عقل خدا تو سر اهل این بلاد می کاشت "
نویسنده. م استیفایی.
۱۳۹۹ خورشیدی ۲۰۲۰ میلادی
..
این روزها گویی بخشی از تاریخ نه چندان دور میهن عزیزمان دوباره تکرار می گردد. تا گواهی بر این مدعی باشد که ویروس جهل و نادانی بسا کشنده تر وخانمانسوز تر از طاعون و وبا است.
امروز دور بودم و شايدم بدور ، بدور از غوغاي زمانه بدور از آز و حرص حتي آنتن هم نداشتم فقط دوربين گوشيم كار مي كرد اولش طوري نبود ولي يواش يواش ترس وجودمو گرفت ديدم خيلي تنهام به خودم فكركردم اونم بعد ماهها يا شايدم سالها بود كه اينطور تنهايي رو تجربه نكرده بودم آدم ها از تنهايي ميترسن ولي در حقيقت تمام عمرشون در تنهايي ميگذره با هم هستن ولي تنها همه انسانها تنها به دنيا ميان تنها زندگي ميكنن و تنها ميميرن اين فسلفه وجود همه ماست جاده تنهايي آدمي رو خط پاياني نيست.
راستي امروز مجيد و ديدم خواستم صداش بزنم اول به خودم گفتم اگه اينكارو بكنم خوب منم با بقيه چه فرقي دارم بعد ديدم خوب مگه صدا كردن مجيد چه اشكالي داره ، صداش كردم گفتم مجيد ولي سرش و بالا نياورد حتي جوابم رو هم نداد به خودم گفتم شايد حرف زدنم هم مث نامه نگاريم ثقيله سعي كردم جملاتمو اصلاح كنم دوباره با صداي رسا و واضح شمرده شمرده و با كمي طمطراق گفتم : آقا مجيد.
ديدم بازم سرش پايينه
دوباره گفتم شايد اسمش و اشتباه ميگم اين بار گفتم : مجيد ميو ميو......
اما نه خبري نبود به خودم گفتم كمي جسارت داشته باش تو اون تنهايي جز من و مجيد كه كسي نبود دستم و كم كم آوردم جلو و بعد بردم سمت صورتش وقتي ديدم چيزي نميگه خيلي آروم زير چونش و لمس كردم موهاي صورتش خيلي بلند شده بود معلوم بود مدت ها ست آرايشگاه نرفته .
زيرچونشو يكم فشار دادم تا صورتشو بياره بالا ولي اون مث دختركي كه قهر كرده باشه مقاومت كرد بهش گفتم مجيد نگام كن منو ببين . چشمم به پاهاش افتاد خيلي زيبا و قشنگ نقاشي شده بود انگار براي درست كردنش بهترين و ورزيده ترين نقاش ها و مجسمه سازها رو دور هم جمع كرده بودن.
خوب كه حض بصر كردم يادم افتاد هنوز صورتش و بهم نشون نداده اينبار از قواي مردانه استفاده بيشتري كردم با قدرت صورتشو به بالا گرفتم ديدم ديگه مقاومتي نميكنه حس گرمي بدنم و در بر گرفت ولي دستام سردي غريبي رو تجربه كردن براي يه لحظه سكوت همه جارو گرفت جز صداي قلبم چيز ديگه اي رو نميشنيدم واي خداي من چطور ميشه اون همه زيبايي رو ناديده گرفت براي دقايقي سخت محسور مجيد شدم ولي افسوس اون فقط صداي خواهش و التماس عاشقانه منو ميشنيد ...... مقداري از غذامو باهاش تقسيم كردم ميخواستم ببوسمش ولي ....
اونم مث من تنها بود، بدور از غوغاي زمانه بدور از آز و حرص حتي آنتن هم نداشت .
۰۰۰۰ اگه آئینه زندگی تنهایی رو به یادمون آورد نباید چشم آئینه رو با سنگ کور کرد
راستش آئینه رو نمیشه مثل چینی بند زد۰۰۰۰
م.استیفایی
Mahdi Est:
زندگی منشوری است در حرکت دوار منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی خیال انگیز و پور شور ساخته است
این مجموعه دریچه ایست به سوی داستان زندگی.
این آنونس ابتدایی سریالی بود که تو دهه شصت ۵۰ میلیون ایرانی رو هفته ای یک شب جلوی تلویزیون میخکوب میکرد.
اینترنت نبود موبایل نداشتیم آخر ماشین پیکان بود خونواده های کم جمعیت تر رنو داشتن . جمعه که می شد خونه مامان بزرگ ها و پدر بزرگ ها یه سفره مینداختن از این سر تا اون سر آب گوشت و ک میاوردن هوش از سر همه میرفت . راستی بوی ریحون اون موقع ها یه چیز دیگه بود الانا دیگه گل ها هم بو ندارن چه برسه به ریحون ها.
برف ک میخواست بیاد از دم دمای غروب شروع می شد واسه اینکه حیاط لیز میشد و ممکن بود بخوریم زمین جلوتر میرفتیم یه پیت نفت از بشکه اونم با هزار زحمت با تلمبه فلزی میکشیدیم که شب بخاری بی نفت نمونه .
خبری از تشک خوشخواب و اتاق جدا نبود یه عده تو حال میخوابیدن بقیه تو بهار خواب .شب اگه کسی میخواست بره گلاب به روتون دست به آب ممکن بود پای اون یکی رو له کنه .
صبح که میشد اولین جایی رو که میدیدیم حیاط بود اگه درخت خرمالو پر برف میشد نشونه این بود که ممکنه مدرسه ها تعطیل شه .
حرکت بعدی روشن کردن رادیوی دوموج بابا بزرگ بود .دل تو دلمون نبود بست میشستیم تا مجری رادیو بگه " بنا به اطلاعیه صادره از وزارت آموزش و پرورش مدارط ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان استان های تهران و.... امروز نوبت صبح و عصر تعطیل می باشند."
کمتر از ۲۰ دقیقه بعد صدای محمود کپل از تو کوچه پشت در حیاط میومد که مشغول آماده کردن سنگر واسه برف بازی بود .
یه جفت دستکش کاموایی که تمام نم برف و به خودش میگرفت و دستا رو از سرما بی حس میکرد.
یه کفش کتونی چینی که هر لحظه تو برف ممکن بود باهاش زمین بخوری .
چندتا سیب زمینی واسه اینکه بعد برف بازی بندازیم تو آتیش و با نمک بخوریم.....
یاد بچه های کوچه بخیر ایلیشتیب . صادق تویوتا . ممد جغده.
مهم نبود خونتون چند متریه یا مدل گوشیت چیه دعوا سر این بود که کی میتونه از این ور کوچه به اونطرف تف کنه .
تغذیه مدرسه یه نارنگی بود نهایت ۲ تا لقمه نون لواش و پنیر تبریزی. ترکیب طعمش بینظیر بود ترش و شور.
دیروز از کوچه رد شدم دیگه بوی ریحون نمی اومد خبری از خونه بابا بزرگ نبود . روی دیوار خونه حاج محسن یه پارچه بود که روش نوشته بود . به مناسبت دهمین سالگرد عروج فرزند دلبندمان محمد امیدوار. آدرس بهشت زهرا..... "
ممدجغده با موتور تصادف کرد اونایی که دیده بودن میگفتن بنده خدا رو با جارو جمع کردن. خدا بیامرزدش
اکثر خونه های محل و ساختن و آپارتمان کردن . بچه ها دیگه مسابقه تف برگزار نمیکنن مسابقه سر حساب بانکی و مدل ماشین هاست.
راستی دیگه هیچکی اوشین و هانیکو نمیبینه ملت رفتن سراغ جم تی وی .
زندگی منشوری است در حرکت دوار فعلا دور ، دور اینجور چیزاست. باید سوخت و ساخت .
یاد قدیما خوش.
م.استیفایی
.......
شب سردی بود انگار زمستان خیال نداشت از روستا بیرون بره چند سالی بود که سرما و قحطی مثل دوتا گرگ گرسنه دست تو دست هم گذاشته بودن تا دارو ندار ده رو به یغما ببرن پارسال که تو اوج یخ بندون در طوله (۱) بخاطر حواس پرتی یعقوب درست بسته نشده بود چندتا از گوسفندا نصفه شب اومده بودن بیرون بعدم تا صبح از سرما تلف شده بودن. بابام میگه یعقوب از وقتی که زنش مرده دیگه اون یعقوب همیشگی نیست دیگه دل و دماغ نداره اسماعیلم طفلی گیر این مردک افتاده یکی نیست بگه تو که بی زن نمیتونستی زندگی کنی چرانمیری یکی رو بگیری هم خودت از بی سرو سامونی در میایی هم این طفلی رو صاحب سرانجام میکنی.دم دمای صبح بود نوک پاهام از سرما بی حس شده بودن از دور صدای اذون میومد از وقتی که برای امام زاده بلندگو خریدن صدای اذون تو تمام آبادی میپیچه از قرار کربلایی هم هر دفعه صدا رو بالاتر میبره مثل اینکه قراره ده بالایی هام با ما بیدارشن واسه نماز.
اتوبوس ایستاد راننده یجور ترمز کرد انگار میخواست رشته افکار و ازم بدزده شاگردشوفر رفت پشت میکروفون و مثل گوینده های تلویزیون گفت :
Mesdames et messieurs, le bus s'arrêtera pour 30 minutes
( خانم ها و آقایان اتوبوس برای ۳۰ دقیقه توقف خواهد داشت.)
سفر این دفعه خیلی سخت بود شایدم سن و سال داره تاثیر خودشو میزاره. پاریس مثل همیشه سرد و بادی بود.......
در سلول باصدای جیر جیر مهیبی باز شد. با اینکه محیط زندان نور زیادی نداشت اما همون اندک نوری که با باز شدن درب ، سلول رو روشن کرد در ذهنم تللوی نور خورشید ظهرگاهی رو زنده کرد. شدت نور به حدی بود که نمیتونستم بهش نگاه کنم . عاقبت سایه سیاه رفیق ماکاروف از پس سیاهی و سفیدی سلول پیدا شد . بوی تند توتون فضا رو پر کرد. قبل از اینکه من چیزی بگم . ماکاروف با لحنی که انگار داشت به جای دیگه ای نگاه میکرد بهم گفت : عصر بخیر رفیق. و بلافاصله بدون اینکه بخواد منتظر جواب من بمونه با یه مکث کوتاه نفس بلندی کشید و ادامه داد .
خوب ، گفتی که از ماجرای اون شب کافه چیز دیگه ای یادت نیست.
با صدا گرفته سرفه ای کردم و گفتن نه قربان هرچی میدونستم گفتم.
رفیق ماکاروف به ناگاه درب سلول و محکم بست . از شدت صدا گوشم سوت بلندی کشید دیگه چیز دیگه ای نشنیدم فقط یادمه ماکاروف بهم گفت دروغ میگی میخائیل همه چیزو گفته. کثافت.
....
صبح روز بعد با صدای سرباز هایی که مشغول دادن صبحانه به زندانیا بودن بیدار شدم فقط از روی وعده های غذایی میشد بفهمی چه ساعتی از روزه . درست یادم نمیاد آخرین باری که برای هوا خوری به حیاط زندان رفتیم کی بود فقط یادمه بعد از فرار الکساندر که وسط روز اتفاق افتاد. رئیس زندان هوا خوری رو تا اطلاع ثانوی ممنوع کرد.
بعد صبحانه سرباز پیزوری و لاغر اندامی که معلوم بود تازه به بند اومده بلند اسم منو صدا میکرد. سیمون . سیمون
یکی از زندانیا با صدای بلند داد زد چی میخوای صدا تو بِبُر بی پدر مادر بزا بخوابیم. اون مادر... هم که دنبالشی ته سالون تو سلول ۲۱ کپه مرگ شو گذاشته برو گم شو بزا بخوابیم.
درسلول باز شد پسرک لاغر اندامی اومد داخل یه طوری که انگار از قبل تمرین کرده بود بهم گفت ستوان سیمون شما هستی.
گفتم: آره
گفت : زودتر آماده شین بیاین بیرون دادگاه تا چند لحظه دیگه تشکیل میشه.
.....
وارد اتاق شدم میخائیل با اون چهره ورم کرده و ملتهب ، آنتوان ، سرگی ،ولادیمیر،پاول همگی روی صندلی های کوچکی نشسته بودن . باسن پاول از دو طرف صندلی بیرون زده بود مردک شکم باره معلوم نبود تو این قحطی زندان از کجا گیر میاورد میخورد . تمام خاطرات هنگ مثل صاعقه از جلوی چشمانم رد شد . یاد اون روزی افتادم که سرگی بچه دار شده بود و همه نوسرباز ها پدر سرگی صداش میکردن.
با صدای آجودان تکون خوردم
ستوان ستوان سیمون با شما هستم لطفا روی صندلی خودتون بشینین.
با اینکه بدن درد عجیبی داشتم روی صندلی چوبی آروم گرفتم برای چند دقیقه سکوت تمام اتاق و گرفته بود . سرم و بلند کردم دیدم آجودان پشت میزی که پر از میوه و نوشیدنی های مختلف بود مشغول خوردن و نوشتن مطالبی یه که انگار از قبل آماده کرده بود . حالا تنها صدایی که توی اون اتاق کوفتی شنیده میشده صدای ورق زدن کاغذ ها و قلمی بود که گه گاه داخل دوات پر از جوهر آجودان میشد. یکی از اعضای هیئت منصفه رو میشناختم ، سرهنگ ایوان برژنف
بین سربازها مشهور بود که اگر تو پترزبورگ دنبال آدرس ارزون ترین زنی هستین که بتونین با پرداخت ۵ روبل شب یکشنبه رو باهاش بگذرونین بهتره که از برژنف بپرسین . یکی از سرباز ها میگفت برژنف تا همین چند سال پیش آجودان ساده و فکستنی بوده که تونسته خودشو به ژنرال ماکاروف نزدیک کنه و با خوش خدمتی به این پست و مقام برسه.
بقیه اعضای هیئت منصفه هم از چهره هاشون کاملا معلوم بود یه مشت پا پتی گشنه هستن که برای سیاهی لشکر آورده بودنشون . یکی شون مدام پشت سر هم کنیاک میخورد و بنظر میومد داشت زیاده روی میکرد .
آجودان از جاش بلند شد نگاهی به ما کرد . از برق نگاهش بوی نکبت بلند بود.
یکم صداها بلند تر شد تو اون شلوغی یه هو صدای آروغ بلندی از سمت هیئت منصفه اومد . همون مردکی که داشت خودشو خفه میکرد دسته گل به آب داده بود . بلافاصله برژنف از جاش بلند شد چندتا از سرباز ها به دو به سمت برژنف رفتند به یک قدمی سرهنگ که رسیدن پای محکمی کوبیدن . برژنف چیزی بهشون گفت و اونا به سمت مردی که مست کرده بود حمله کردن . آخرین صدایی که شنیده میشد صدای مردک مستی بود که زجزه میزد و میگفت قربان رحم کنین من هرچه شما دستور دادین و انجام دادم .
سرهنگ برژنف با صدایی که شبیه غر و لند کردن بود با خودش میگفت مرتیکه گدا گشنه مادر قحبه من به تو گفتم بیا بشین و هروقت من دستم و به نشانه رای مثبت بالا بردم تو هم همون کار رو بکن . کی به تو گفتم بیای و تا خر خره بخوری حرومزاده
با اخراج یکی از اعضا ، تعداد اعضای هیئت منصفه به زیرحد قانونی رسیده بود . ولی آجودان به ناگاه با کوبیدن چکش بزرگ به روی میز گفت: آقایان ، آقایان توجه کنین برابر دستوری که از قبل توسط ژنرال ماکاروف صادر و لازم الاجرا خواهد بود منبعد سرهنگ ایوان برژنف به سمت عضو بلاعوض هیئت منصفه با حق ۲ رای منصوب میگردند.
آنتوان نگاهی به من کرد میخواست چیزی بگه ولی نمیتونست . از وضعیت اتاق کاملا معلوم بود رأی دادگاه از قبل آماده است. یاد حرف یکی از زندانی ها افتادم که میگفت :" با این خبطی که کردین کمترین حکمی که بهتون بدن اعدام ه ".
تو شلوغی اتاق با صدای شیپوری که از دور به صدا دراومد همه متوجه شدن ماکاروف به حیاط زندان رسیده و تا چند دقیقه دیگه وارد میشه. صدای مارش همچنان ادامه داشت حاضرین در اتاق هر کدام پشت میز خودشون نشستن چند لحظه بعد آجودان با صدای بلند فرمان خبردار صادر کرد. همگی خبردار ایستادن سرگی و ولادیمیر زیر بغل پاول و گرفتن که بتونه روی پاهای چاقش بایسته. درب دولنگه و بزرگ چوبی باز شد دیری نپایید که ژنرال ماکاروف با اون سیبیل های معروف و از بناگوش در رفته و چکمه های چرمی واکس خورده به همراه چوب دستی همیشگیش وارد اتاق شد . نگاه عمیقی به حاضرین کرد . برعکس همیشه ، بلافاصله فرمان آزاد باش صادر کرد.
آجودان سرفه کوتاهی کرد و با صدایی که تا اون طرف دیوار های زندان هم شنیده می شد گفت :" ژنرال آزاد باش فرمودن ".
حاضرین مجدد به روی صندلی هاشون نشستن . ماکاروف در جایگاه نشست و یکی از سرباز ها تو لیوان بزرگی که کنار میز بود براش مقداری آب ریخت . چند جرعه ای نوشید.
آجودان دوباره از صندلی بلند شد با تعظیمی که پر از تملق و چاپلوسی بود از محضر ژنرال اجازه خواست تا قرائت دستور کار دادگاه رو شروع کنه . ماکاروف با تکون دادن سرش از بالا به پایین بدون اینکه حرفی بزنه اجازه رو صادر کرد.
ولادیمیر خودشو باخته بود . کاملا شبیه بچه هایی بود که خودشون و خیس کردن. داشت با خودش زمزمه می کرد " همه مارو میکشن ، زندگی مون تموم شد . میمیریم رفقا ."
آجودان شروع به خوندن دستور جلسه کرد چند دقیقه ای گذشت در درون خودم غرق شده بودم انگار چیزی رو گم کرده بودم که از پیدا کردنش عاجز بودم . حالت عجیبی وجودم و فراگرفته بود تا بحال در زندگی اینقدر خودم و به مرگ نزدیک ندیده بودم.
برای یه لحظه با صدای آجودان به خودم اومدم .
" متهم رو به جایگاه بیارین "
پاول نگاهی به سرگی و ولادیمیر کرد همه گیج شده بودن . درب های بزرگ چوبی برای بار دوم باز شدن دخترک لاغر اندام سفید چهره ای که موهاش به سختی گوش ها شو می پوشوندن . در حالی که دست بند به دست داشت به همراه 2 تن از سربازان زندان به اتاق وارد شد. آجودان گفت بیارینش در جایگاه
دخترک در جایگاه متهم قرار گرفت . آجودان با نگاهی آکنده ازخشم و نفرت به دخترک گفت : " سرجوخه ناتالیا برکوفسکی آیا اتهامات مطرح شده در خصوص خود را قبول دارید . آری یا نه ؟
دخترک درحالی که هنوز هُرم گرمای اتاق دادگاه بر روی صورتش بود نگاهی به میز پر از میوه ای کرد که آجودان از پشت آن با او صحبت می کرد.
آجودان این بار بلند تر تکرار کرد. " سرجوخه ناتالیا برکوفسکی آیا اتهامات مطرح شده در خصوص خود را قبول دارید . آری یا نه ؟
سرجوخه در حالی که مات و مبهوت ایستاده بود گفت : من نمیدانم شما راجع به چی صحبت می کنید.
یکی از حاضرین که کنار سرهنگ ایوان برژنف نسشته بود با صدایی خمار آلود گفت :" حاشیه نروید خانم به اصل مطلب بپردازید." کم کم این جمله را بقیه حاضرین حتی هیئت منصفه هم تکرار کردن. کوچکی اتاق باعث شد همهمه زیادی ایجاد بشه حالا دیگه کسی صدای کسی رو نمیشنید.
با کوبیدن چکش به روی میز توسط آجودان مجدد نظم به دادگاه برگشت. در این هنگام آجودان گفت :" با اجازه از محضر ژنرال ماکاروف دادگاه و هیئت منصفه جهت صدور رای نهایی وارد شور می شود. لطفا " سکوت اختیار کنید.!
بعضی از حاضرین از جای خودشون بلند شده بودن و در حالی که گیلاسی از شراب به دست داشتن به کناری رفته و با بقیه به صحبت مشغول شده بودند. یکی از سرباز ها خودشو به من نزدیک کرد خیلی آروم به من گفت :" شما ستوان سیمون هستین"
گفتم : بله
گفت : از طرف رفیق ماکاروف پیام محرمانه ای براتون دارم .
گفتم : بگو
دست در جیبش کرد تکه کاغذی که معلوم بود هنوز جوهرش کاملا خشک نشده بود بهم داد و تو قیل و قال اتاق نا پدید شد.
کاغذ از وسط تا شده بود به آرومی بازش کردم دست خط خود ماکاروف بود . من مدت 2 سال در دفتر ماکاروف کار می کردم و دستخط اونو به خوبی میشناختم . روی برگه نوشته بود " ستوان سیمون اگر جونت و دوست داری در موقع رأی گیری آرام و بی حرکت روی صندلی ت بشین . این موضوع رو به دوستانت هم بگو. امضاء ماکاروف"
عرق سردی روی پیشونیم نشست خیلی زود تمام بدنم سرد شد برای یک لحظه فکر کردم روح از بدنم جدا شده
تو شلوغی اتاق یکی نوشته ماکاروف رو ازم قاپ زد درست ندیدم ولی انگار همون سربازی بود که این کاغذ و بهم داد.
....
آجودان با زدن 3 بار چکش به روی میز اعلام کرد که دادگاه مجدد رسمیت یافته .
سپس با صدایی پر طمطراق گفت: " بدینوسیله برابر رأی دادگاه و اعضای محترم هیئت منصفه اعلام میدارد."
تمام نفس ها تو سینه حبس شده بود . غبار اندکی که حاصل برخورد چکش آجودان به روی میز دادگاه بود زیر شعشعه نوری که از بیرون به داخل اتاق می تابید پیدا بود.
.........................
دست گل رز قرمزی رو که در دست داشتم روی سنگ قبر گذاشتم از دور صدای نوه و همسرم و میشنیدم که صدام می کردن نوه ام دوان دوان به سمت من اومد و دستمو گرفت . و با خودش کشان کشان برد. نگاهم از روی نوشته های سنگ قبر جدا نمی شد. با اینکه سالها از اون ماجرا میگذشت . هنوز هم باور نداشتم . که اون روز شوم و نامیمون من نه در جایگاه متهم بلکه در جایگاه شهود نشسته بودم .
.......